تبليغاتX
 نسیم
 

سالروز تولد پاسکال

پاسکال در منطقه کلرمانت-فراند در ناحیهِ Auvergneدر فرانسه متولد شد و در سن سه سالگی مادرش، آنتونیت بگن را از دست داد. پدرش، اتین پاسکال (۱۶۵۱-۱۵۸۸)، قاضی و عضو [[petite noblesse]]بود و به علوم و ریاضی علاقه داشت. بلز پاسکال برادر ژاکلین پاسکال بود و دو خواهر دیگر داشت که تنها یکی ازآنها بنام گیلبرت دوران کودکی را به سلامت طی کرد. در سال ۱۶۳۸، مخالفت اتین با سیاست‌های مالی کاردینال ریچلیو خانوادهِ پاسکال را مجبور به فرار از پاریس کرد. در سال ۱۶۳۹، خانواده پاسکال به Rouen نقل مکان کردند و اتین در آنجا مامور جمع‌آوری مالیات شد.

در سن ۱۸ سالگی، پاسکال برای کمک به پدرش در انجام محاسباتش یک ماشین‌حساب مکانیکی ساخت که قادر به محاسبه جمع و تفریق بود و ماشین‌حساب پاسکال یا Pascaline نام گرفت. از جمله نمونه‌های اولیه این ماشین‌حساب در موزهZwinger در درسدن در آلمان قرار دارد. گرچه این ماشین‌حسابها در واقع مقدمه پیدایش مهندسی کامپیوتر بوده‌اند، اما آنها از لحاظ تجاری موفقیت چندانی بدست نیاوردند. طی دهه بعدی پاسکال طرح خود را ارتقاء داد و بیش از ۵۰ عدد از آنها را ساخت.

 

علاوه بر دستاوردهای دوران کودکیش، پاسکال در بقیه دوران زندگیش نیز بر دانش ریاضی تأثیر گذاشت. در سال ۱۶۵۳، پاسکال رساله‌ای بنام «در باب مثلثات حساب» نوشت که در آن یک صورت جدولی راحت برای ضرایب دوجمله‌ای شرح داد که امروزه مثلث پاسکال نامیده می‌شود. در سال ۱۶۵۴ پاسکال تحت تأثیریکی از دوستانش چوالیر دی مر که به مسائل قمار و شرط بندی علاقه داشت، با فرمت در این باب مکاتبه کرد و نتیجهِ آن مکاتبات تئوری احتمالات در ریاضی بود. بزرگ‌ترین دستاورد پاسکال در ارتباط با نبوغ مکانیکی وی، ایجاد شاید اولین خط اتوبوس برای حمل مسافران در داخل پاریس در کالسکه‌هایی با چندین صندلی بود

 

با توجه به زندگی پاسکال می‌توان گفت که دو مورد دلیل تغییر مذهب وی بوده‌اند: بیماری و یانسن‌گرایی. از حدود سن هجده سالگی بود که پاسکال به نوعی بیماری عصبی دچار شد که هر روزه وی را آزار می‌داد.در سال ۱۶۴۷ ، در پی یک حمله عصبی پاسکال دچار لمسی اندام شد، به طوریکه بدون استفاده ار عصا قادر به راه رفتن نبود. وی همیشه دچار سردرد بود و از آن پس همیشه مشکل سوزش روده و معده داشت، پاهای پاسکال همواره سرد بودند و برای جریان یافتن خون در آنها نیاز به کمک بیرونی بود، پاسکال برای گرم کردن پاهایش همواره جورابهایش را در شراب خیس می‌کرد. برای استفاده از روش‌های درمانی بهتر وی به همراه خواهرش ژاکلین به پاریس رفت. سلامتی او بهبود یافت، اما سیستم عصبی پاسکال همچنان دچار مشکل بود. علاوه بر این وی دچار خودبیمارانگاری بود که تأثیر بسیاری بر شخصیت و نگرشش داشت. پاسکال بسیار عصبانی و تند خو شد و بسیار کم می‌خندید که این رفتارها از دید بعضی نشانه‌های غرور و سلطه‌جویی بودند. در سال ۱۶۴۵، لگن پدر پاسکال دچار آسیب دیدگی شد و در نتیجه وی تحت مراقبت یک دکتر یانسن‌گرا قرار گرفت. بلز اغلب با دکتر مکالماتی داشت و پس از درمان موفقیت‌آمیز پدرش از طریق وی کتاب‌هایی از نویسندگان یانسن‌گرا به امانت گفت. در این دوره، پاسکال نوعی «دگرگونی اولیه» را تجربه کرد و طی سالها پس از آن شروع به نوشتن درباره موضوعات دینی کرد.

پاسکال در این زمان احساس دوری از عقاید اولیه مذهبیش را داشت وطی چند سال این دوره را که به گفتهِ وی «دورهِ زمینی» بود سپری کرد. پدر پاسکال در سال ۱۶۵۱ از دنیا رفت و بدنبال آن بلز اموال پدر را به ارث برد و سرپرست خواهرش ژاکلین شد که علی‌رقم میل برادر درهمان سال در پورت-رویال راهبه شد. زمانی که وقت سوگند پایانی ژاکلین بود، بلز از دادن پول ارث پدر به وی برای مخارج راهبه شدن(جهیزیه عروس مسیح) خوداری کرد. بدون پول، ژاکلین نمی‌توانست موقعیت چندان مناسبی در دیر راهبه‌ها داشته باشد. و به همین خاطر پاسکال نرم شد و تصمیم خود را عوض کرد.

پس از فراغت از امور خواهرش پاسکال دیگر هم آزاد بود و هم ثروتمند. وی یک خانه مجلل پر از خدم و حشم برای خود تهیه کرد و سوار بر کالسکه‌ای با چهار و یا پنج اسب به پاریس می‌رفت. وی دوران فراغتش را با معاشرت با بذله‌گویان، زنان و قماربازان (گواه کارهای وی در مورد حساب احتمالات است) سپری می‌کرد. زمانی وی یه دنبال یک بانوی زیبا و فهمیده در ناحیهِ اوورن بود که از آن بانو بنام سافوی دشت و صحرا یاد می‌کرد. (سافو (به یونانی: Σαπφώ) از شاعران یونانی سده هفتم پیش از میلاد بود.) در این زمان بود که پاسکال کتاب«مکالمه در باب احساسات عاشقانه»را نوشت و به فکر ازدواج افتاد که بعدها آنرا به عنوان «پست‌ترین وضعیت زندگی که مسیحیان به آن مجاز شده‌اند» شرح داد.

 

در تاریخ ۲۳ نوامبر سال ۱۶۵۴ او در تصادفی روی پل نیلی گرفتار شد که در آن اسب‌های کالسکه که کنترل خود را از دست داده بودند از دیوارهِ پل پایین افتادند و کالسکه را به دنبال خود کشیدند. خوشبختانه در این حین میله اتصال شکسته شد و کالسکه از اسب‌ها جدا شده و نیمی از آن از پل آویزان شد. پاسکال و دوستانش در این حادثه صدمه‌ای ندیدند، اما فیلسوف احساساتی که مرگ را در جلوی چشمانش دیده بود، از وحشت غش کرد و مدتی بیهوش شد. او که ۱۵ روز بعد حوالی ساعت ۱۰٫۳۰ تا ۱۲٫۳۰ بهوش آمد، تصویر مذهبی قوی‌ای در ذهنش نقش بسته بود که آنرا در یادداشتی کوتاه سریعا ثبت کرد: آتش. «خدای ابراهیم، خدای اسحاق، خدای یعقوب، و نه خدای فلسفه دانان و دانشمندان و....». یادداشت خود را با نیایش ۱۱۹:۱۶ ختم نمود: «پیغام تو را فراموش نخواهم کرد.آمین.» او این یادداشت را با دقت به کت خود دوخته بود و هرگاه لباس خود را عوض می‌کرد آنرا نیز جابجا می‌کرد. خدمتکار او این یادداشت را پس از مرگ پاسکال پیدا کرد. در طول زندگی اغلب به غلط از وی به عنوان مردی لاابالی یاد می‌شد و بعدها تنها بدلیل اینکه بستر مرگ برای خود ساخته بود، ترد شد.

پاسکال که عقاید و باورهای مذهبیش جان تازه‌ای یافته بود در سفری ۲ هفته‌ای در ماه ژانویه سال ۱۶۵۵ به صومعه‌ای قدیمی در پورت رویال رفت. در این زمان یعنی بعد از تحولات مذهبی بود که او اولین اثر ادبی خود در مورد مذهب را با نام «نامه‌های ایالتی‌» نوشت.

نامه‌های ایالتی: Lettres provinciales پاسکال که نوشتن این مجموعه را در سال ۱۶۵۶ آغاز کرد. پاسکال مغلطه‌گری را استفاده از استدلال پیچیده برای توجیه بی بند باری اخلاقی عنوان کرد. روش استدلال وی بسیار زیرکانه بود: «نامه‌های ایالتی» به گونه‌ای نگاشته شده‌است که چنین به نظر می‌رسد که شخصی پاریسی به دوستان ایالتی خود در موارد اخلاقی و الهیات ، نامه‌هایی را نوشته که پس از مدتی باعث ایجاد محافل مذهبی و اندیشمندانه در پایتخت می‌شود. پاسکال با تلفیق عقاید یک کشیش باهوش و تجربیات افراد عادی سطحی جدید از نگارش را در نثر فرانسه ایجاد کرد. این مجموعه ۱۸ نامه‌ای طی سال‌های ۱۶۵۶ و ۱۶۵۷ با تخلص لوئیس دی مونتالت چاپ شد که باعث خشم ‌لوئیس چهاردهم گردید. پادشاه در سال ۱۶۶۰ دستور داد تا تمام نسخه‌های این مجموعه را بسوزانند. مجموعه «نامه‌های ایالتی» در کنار تأثیر مذهبی‌ای که داشت، اثر ادبی مشهوری هم بود. استفاده از شوخی، مضحکه و هجو تند و گزنده در متن، مجموعه را برای خوانندگان کاملاً قابل هضم کرده بود و بر روی شیوه نگارش نویسندگان فرانسوی از جمله ولتر و ژان ژاک روسو تأثیر گذاشت.

پس از اینکه پاسکال از نظارت بر انتشار «نامه» آخرش فراغت یافت و به پاریس بازگشت، اعتقادات مذهبی وی بدلیل ارتباط نزدیکش با وقوع یک معجزه در دیر راهبه‌های پورت رویال افزایش یافت. خواهرزادهِ ۱۰ ساله پاسکال بنام مارگارت پریر دچار بیماری فیستول ( بیماری مقعدی ) بود که باعث عفونی شدن بدنش شده بود و چشمها و بینیش را نیز تحت تأثیر قرار داده بود و پزشکان از مداوای وی ابراز ناامیدی کرده بودند. سپس در۲۴ مارس سال ۱۶۵۷ یک انسان معتقد چیزی را به پورت‌رویال اهدا کرد که به عقیدهِ وی و سایر معتقدین خاری از تاجی بود که باعث شکنجه حضرت مسیح شده بود. راهبه‌ها طی مراسمی با خواندن سرودهای مذهبی این خار را در محراب دیر خود قرار دادند. هر کدام از راهبه‌ها به نوبت این جسم مقدس را می‌بوسیدند و یکی از آنها که مارگارت را در بین عبادت‌کنندگان دید، جسم مقدس را برداشت وبا آن پای دخترک را لمس کرد. غروب همان روز مارگارت اظهار داشت که چشم‌هایش دیگر درد نمی‌کنند و مادر مارگارت نیز متوجه شد که اثری از بیماری در بدن دخترک نیست و پزشک نیز از این قضیه را تاکید کرد. پاسکال و نه راهبه‌ این قضیه را که به اعتقاد آنها یک معجزه بود، در دور و اطراف پخش کرد. هفت پزشک دیگر که از بیماری مارگارت مطلع بودند، اظهار داشتند که به عقیدهِ آنها معجزه اتفاق افتاده‌است. ماموران اسقف نیز این مساله را بررسی کردند و به همان نتیجه رسیدند و اجازه برقراری مراسم مذهبی را در پورت‌رویال دادند. جمعیت زیادی از معتقدین برای دیدن و بوسیدن این خار آمدند و تمامی کاتولیک‌های پاریس نیزاز این معجزه احساس شادمانی کردند. بعدها هم کاتولیک‌ها و هم یانسن‌گراها از این معجزهِ مستدل در دفاع از عقاید خود استفاده کردند. در سال ۱۷۲۸، پاپ بندیکت XIII با اشاره به این معجزه اظهار داشت که عصر معجزه هنوز به پایان نرسیده‌است.

در سال ۱۶۶۲ اوضاع بیماری پاسکال وخیم شد. پاسکال با آگاهی از اینکه سلامتی‌اش رو به وخامت است، خواستار بستری شدن در بیمارستان شد اما دکتر وی اعلام داشت که وضعیت او چنان ناپایدار است که نمی‌شود او را به بیمارستان منتقل کرد. در تاریخ ۱۸ آگوست سال ۱۶۶۲ در پاریس،پاسکال دچار تشنج شد و مراسم تدفین و نیایش برای وی به اجرا درآمد. صبح روز بعد وی جان باخت، در حالیکه این کلمات را بر زبان داشت «خدایا هرگز تنهایم نگذار» و بدن وی در گورستان Saint-Étienne-du-Mont دفن شد. در کالبدشکافی انجام شده پس از مرگ معلوم شد که معدهِ پاسکال و همچنین شکم وی وضعیت بسیار بدی داشته و مغز او نیز دچار آسیب بوده‌است. با وجود انجام کالبدشکافی، علت اصلی بیماری مداوم وی معلوم نشد، با این حال نظریاتی در مورد ابتلا به سل و سرطان معده و یا هر دوبطور هم‌زمان در این مورد وجود داشت. . همچنین آسیب مغزی پاسکال به عنوان دلیل سردردهای وی عنوان شد.

 اطلاعات کامل تر را در ویکی پدیا یخوانید .

 


 

نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 ساعت 16:30 موضوع | لینک ثابت


به دنبال خوشبختی .... the PURSUIT of HAPPYNESS

در راستای بهینه سازی چالش ها و پر کردن چاله چوله ها و صد البته برای تقویت Listening  قراره که فیلم زیاد ببینم . احتمالا هم بعد از هر کدومی که دیدم میام و یه خلاصه ای اینجا می ذارم ، شاید که مفید واقع بشه . فقط اینکه باید فارسی هم زیاد حرف بزنم چون انگاری داره راه رفتن خودمم یادم می ره .

 

خب ، فیلم به دنبال خوشبختی  یا the PURSUIT of HAPPYNESS

را دیدم . واقعا خیلی قشنگ و تاثیر گذار بود . کارگردان این فیلم ، گابریله موچینیو و محصول 2006 آمریکا می باشد .

جریان فیلم  بر اساس زندگی یک خانواده سیاهپوست است که بر اثر فشارهای مالی دچار از هم گسیختگی شده است . ویل اسمیت در نقش پدر، یک بازاریاب ناموفق دستگاه اسکنر سنجش تراکم استخوان است که این دستگاه به اندازه ی یک چرخ خیاطی حجم دارد و به همین علت باید همیشه این دستگاه را با خود از این طرف به اون طرف حمل کند .

تندی نیوتون، در نقش مادر ، برای کمک به مخارج زندگی دوشیفته کار می کند .  این خانواده دارای یک پسر بچه ی 5 یا 6 ساله است (جیدن اسمیت) که والدینش با وجود تمام سختی هایی که در حال تحملش هستند سعی می کنند که آب تو دل بچشون تکون نخوره .

فشار مالی شدید ، اجاره خانه ، جریمه ی ماشین و.... باعث شد که این خانواده همه ی دارایی اش را از دست بدهد .

 

 از همه بدتر اینکه مادر خانواده دیگه تحمل این شرایط را نداره  و درست در شرایطی که ویل اسمیت در آستانه ی مصاحبه برای یک کار تمام وقت است  شوهر و بچه اش را ترک می کنه و وضع بدتر از بدتر می شود . خانه ، ماشین و پس انداز های قبلی هم از دست می ره و باعث می شه که ویل اسمیت، حتی یک شب هم به خاطر عدم پرداخت جریمه ی ماشین در بازداشتگاه بمونه .

همه ی این شرایط در حالی اتفاق افتاد که یک روز به طور اتفاقی ویل اسمیت که از مقابل سازمان بورس عبور می کرد  از یکی از کارگزاران بورس که در حال پیاده شدن از ماشین آخرین سیستمش بود می پرسه که چه جوری تونسته به اینجا برسه . آیا تحصیلات دانشگاهی داشته ؟ اما در جواب می شنوه که نه ، فقط کافیه که یه کمی بتونه با اعداد و ارقام بازی کنه و یه خورده هم روابط عمومی داشته باشه  .   و این شد جرقه ای برای جستجوی خوشبختی !!

 

ویل اسمیت ، از اینجا به بعد در مسیری می افته که بسیار سخته اما با تمام سختی ها مبارزه میکنه . از همه طرف سختی و مصیبت براش می باره . از طرف دیگه همسرش رو از دست داده و باید از پسر کوچکش هم مراقبت کنه . زندگی اش افتاده روی دور تند ، و باید پا به پای این چرخه پا بزند که مبادا از دور خارج نشود . اما در نهایت این زحمات بی نتیجه نمی مونه و ویل  توانست بعد از شش ماه آموزش و پشت سر گذاشتن مصاحبه از بین بیست نفری که  همزمان این دوره را دیده بودند برگزیده بشه  و در سازمان بورس به عنوان کارگزار استخدام بشه .

 

فیلم «به دنبال خوشبختی» برای کارگردانی و بازیگری کانديداي جایزه معتبر گلدن كلوب شد.

 

اگه تونستین حتما ببینیدش .

 


 

نوشته شده توسط مریم در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 1:1 موضوع | لینک ثابت


بودن یا نبودن ، مسئله این است

هفته پیش یه موقعیت توپ واسم پیش اومده بود که خیلی وقت بود منتظرش بودم . اما حدس می زنید چی شد ؟  با کمال فضاحت خرابش کردم . اصلا نمی دونم چرا تو موقعیت های حساس یادم می ره باید چه کار کنم . مغزم ایرور می ده . خلاصه که مالیده شد رفت پی کارش . داشتم بر می گشتم خونه گیج ِ گیج بودم . اصلا حوصله ی هیچی رو نداشتم . می خواستم زمین دهن وا کنه من برم توش .

از کنار مرد نسبتا مسن فال فروشی که همیشه اون دور و برا بود گذشتم ، معمولا ازش فال می خریدم . اما اون روز از کنارش رد شدم . با خودم  گفتم بی خیال دیگه گند زدی رفت پی کارش دیگه دختر ... اما برگشتم... و یکی خریدم . طبق معمول که هولم ببینم چی نوشته ، شعرشو نخوندم و رفتم سراغ اصل مطلب ، نوشته بود :

 

متاسفانه از بس فکر می کنید ، دچار ناراحتی و تردید شدید شدید . در حالی که اضطراب و فکر جنابعالی بی مورد و اغراق آمیز است . چیزی یا موقعیتی را از دست دادی ، نگران نباش به زودی موجبات جبران آن فراهم خواهد شد .

 

 یه خورده آروم گرفتم . اما مگه من با این حرفا خر میشم  . اما خدا وکیلی اگه پیش ماهر ترین فالگیرا هم اون لحظه می رفتم نمی تونستن بگن چِمه . این حافظ به جز اون یه باری که فال خریدم و نوشته بود یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور  .... بعدشم هیچ اتفاق خاصی نیفتاد همشو راست گفته تا حالا . خاک عالم که از حافظ فقط فال خریدنشو فهمیدم ...

 

حالا شعرشم این بود :

 

آن ترک پریچهره که دوش از برِ ما رفت

 

                                               آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت

 

بر شمع نرفت از گذرِِ آتش دل، دوش

 

                                              آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت

 

رسیدم خونه . منگ بودم . رفتم خوابیدم . خوابیدن که چه عرض کنم  خودمو زدم به خواب . هر چی هم اومدن صِدام کردن که بیا شام بخور اصلا به روی خودم نیاوردم . تا صبح ده دفعه از خواب بیدار شدم .

صبح اولین کاری که کردم یه دوش گرفتم  و همچنان در حال جنگ با خودم. بعدشم یه چندتا لیوان آب پرتقال خوردمو و رفتم پی کارم .

آخر شب کوبیدیم رفتیم شمال .این چند روز تعطیلی واسم خوب بود،تا یه خورده از جلد خودم بیام بیرون . به واسطه ی اون طبیعت زیبا و آب و هوای دلنشین  که ریز بارون اومد و  البته فک و فامیل ، خُب ، خیلی آروم شدم .

 

الآنم  خیلی بهترم و به فکر جبران . البته یه فکرایی کردم  اما خب تا عملی شدنش  فاصله زیاده ... امیدوارم فقط تو فرصتای بعدی دیگه خراب کاری نکنم .

 

 

 


 

نوشته شده توسط مریم در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 21:48 موضوع | لینک ثابت


رهرو آن نیست گهی تند و گهی خسته رود رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود

باید زودتر از اینا می اومدم برای گذاشتن این پست جدید

به هر حال ایام شهادت فاطمه ی زهرا (س) ، دختر بزرگ نابغه ی جهان بشریت را به رهروان واقعی حضرتش تسلیت عرض می کنم.

 

چیزی که مسلم است رهرو اصیل بودن کار هرکسی نیست .

انسان های ماورایی ، کسانی نیستند که به مرور زمان دچار کم رنگی و یا تکرار مکررات شوند ، چون تک بعدی نیستند و تمام جهات را پوشش می دهند .

اگر مثلا به آثار برجسته ی نویسندگان جهان هم نگاه کنیم می بینیم هرکسی یه برداشتی داره و مدل خاص خودشم قضاوت می کنه اما چیزی که هست اینه که قضاوت های افراد زیاد تاثیری تو اصل مطلب نداره و بعد از گذشت سالیان سال هم باز هم اون آثار حلاوت و شیرینیشان را حفظ کرده اند .

دید پاک ، فکر نو و قضاوت درست چیزهای نابی هستند که امیدوارم دست یافتنی بشه اول از همه واسه ی خودم ( کاملا خودخواهانه ) دوما واسه اونایی که دوستش دارن .

فقط خدا باید این وسط یه رحمی کنه که رو سیاه نشیم .

 


 

نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه دوم خرداد 1387 ساعت 22:6 موضوع | لینک ثابت