Man has always been interested in extending the range of his senses and the power of his mind. Through the years, he has invented many instruments to help him see better and understand more. The telescope, for example, was invented to allow him to look at faraway objects. To see the very small things in the world, the microscope was developed. Radio, telephone, and telegraph are means by which man has extended the rang of his senses of hearing and speech. While developing his power of thought, man first began to identify and count objects. It was a long time ago that this numbering and comparing of things began. Early man used his fingers or toes represented one of the animals he owned, or the measures of grain he had stored. As times changed and number of people increased, potters and weavers lived away from the farmer in villages and cities. The exchange of goods had to be done through a third person, the merchant. Coins came into use, and records of exchanges were needed. New ways of helping with counting and recording information evolved. Marks of different kinds were taken to present relationships between quantities. New devices to aid in the manipulation of numbers were added to make the job faster and more accurate. Computers developed during a period of about three hundred years. The first mechanical calculator was produced in 1642. A Frenchman named Jacquard invented a punched card system in 1801, and Charles Babbage followed in 1833 with his "Analytical Engine" which could perform calculations automatically using punched cards. The electromagnetic computer was introduced in 1889 and was used in a highly developed form until the widespread introduction of electronic computers in the 1950´s. Electronic computers are among the fastest and most versatile instruments for sorting and comparing now in use . Computers provide the means for greater speed and accuracy in working with ideas than had previously been possible. The electronic computer allows man to perform tremendous mental task in a relatively short time. Great scientists of the past produced ideas which were the basis for great advances, but their ideas sometimes had to wait for years before they were understood sufficiently well to be of practical use. With the computer, the ideas of today's scientists can be studied, tested, distributed and used more rapidly than ever before.
نوشته شده توسط مریم در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 23:25 موضوع | لینک ثابت
پارسال همین موقع ها بود که سازمان راهداری و حمل ونقل جاده ای فراخوان مسابقه ای تحت عنوان " عکس سفر " را در روزنامه منتشر کرد .اولین دوره مسابقه بود و من هم شرکت کردم راستش اولین باری بود که تو یه همچین مسابقه ای شرکت می کردم . البته دوربین خیلی با حالی هم ندارم ولی اِی ی ی از عکاسی بدم نمی یاد خلاصه شرکت کردیمو و برنده هم نشدیم طبق معمول که من هیچ جا قبول و برنده نمی شوم ولی خب به قول یکی از دوستام فول از اعتماد به نفسم . تو دانشگاه که بودیم وقتی استاد از اون سوال سختاشو می پرسید که عقل جن هم بهش نمی رسید و همه ساکت می شدند و تو دلشون به جد و آباء هرچی ریاضیدانه فحش می دادند من با کمال شهامت یه چیزی می پروندم به امید اینکه شاید درست باشه استادا هم با کمال خونسردی می گفتن نه غلطه از اون ور دوست جونم می گفت آخه دختر تو چرا اینقدر سوتی می دی ؟..... بگذریم از اون همه خاطرات قشنگ و به اصل مطلب بپردازیم . امسال دوباره برای دومین سال متوالی مسابقه را با کمی بسط و گسترش برگزار کرده اند اگه می خواهید بیشتر بدانید و یا احیانا شرکت کنید اینجا کلیک کنید. جایزه هایش هم بد نیست من تو مراسم اختتامیه و اهدای جوایز بودم به 5 نفر اول جایزه دادند . نفر اول 700 تومن ، همین جور 100 تومن کم کن بیا پایین .
باید یه لینک بدم به سازمان حمل ونقل به خاطر این همه تبلیغ .
نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ساعت 19:51 موضوع | لینک ثابت
تاریخچه جواهرات ایران از زمان حکومت صفویه آغاز می شود ، زیرا تا قبل از صفویه ، جواهرات گران بهایی در خزانه دولتی وجود نداشته است و بر اساس نوشته های سیاحان خارجی ، پادشاهان صفوی بیش از دو قرن (907 تا 1148 ق )دست به جمع آوری جواهرات زدند و حتی کارشناسان دولت صفوی جواهرات را از بازارهای هند و عثمانی و کشورهایی نظیر فرانسه و ایتالیا خریداری می کردند وبه اصفهان ، پایتخت حکومت می آوردند. در پایان سلطنت شاه سلطان حسین و با ورود محمود افغان به ایران ، خزاین دولت با حمله افغان ها غارت شد و مقداری از آنها که به وسیله محمود افغان به اشرف افغان منتقل شده بود ، پس از ورود شاه تهماسب دوم به اصفهان ، به چنگ نادر افتاد و از خروج آنها از ایران جلوگیری شد. بعدا نادر برای پس گرفتن آن قسمت از جواهرات که به هندوستان منتقل شده بود ، نامه هایی به دربار هند نوشت ، اما جواب نامساعد شنید . پس از لشگرکشی نادر به هند (1158ق) ، محمد شاه گورکانی مبالغی نقدینه ، جواهر و اسلحه تسلیم نادر کرد ، اما بخشی از اموال و خزاینی که نادر از هندوستان بدست آورده بود به ایران نرسید و در راه بازگشت به ایران از میان رفت . نادر پس از بازگشت به ایران ، مقدار قابل ملاحظه ای از جواهرات را به رسم ارمغان برای امراء و حکام و شاهان کشورهای همسایه فرستاد . هم چنین ، مقداری از اشیای نفیس و مرصع را به آستان حضرت رضا (ع) تقدیم کرد و مقداری را نیز به سپاه خود بخشید . در سال 1160 ق، پس از قتل نادر ، احمد بیک افغان ابدالی ، از سرداران نادر ، دست به غارت جواهرات خزانه نادر زد. از جمله گوهرهایی که از ایران خارج شد و هرگز بازنگشت ، الماس معروف کوه نور بود .
این الماس در 1266 ق به ملکه ویکتوریا اهدا شد . در دوران قاجاریه ، مجموعه جواهرات جمع آوری و ضبط شد و تعدادی از جواهرات بر تاج کیانی ، تخت نادری ، کره جواهر نشان و تخت طاووس نصب گردید. در سال 1316 ش ، قسمت عمده جواهرات به بانک ملی ایران منتقل گردید و پشتوانه اسکناس و بعدا وثیقه اسناد بدهی دولت به بانک ، پشتوانه اسکناس قرار گرفت . خزانه فعلی در 1334 ساخته و در 1339 با تاسیس بانک مرکزی ایران افتتاح و به این بانک سپرده شد . این موزه تا قبل از انقلاب فعالیت داشته و بعد ازآن تعطیل و دوباره در سال 1369 برای بازدید عموم بازگشایی شد . جواهرات مهم این موزه ، الماس دریای نور ، تخت طاووس یا تخت جمشید ، تخت نادری و کره جواهر نشان است . موزه جواهرات ملی با مساحتی حدود 1000 متر مربع مجهز به سیستم ایمنی است که توسط آلمانی ها ساخته شده است. جواهرات شاخص موزه عبارتند از : دریای نور که درشت ترین و زیباترین الماس برلیان در میان گوهرهای سلطنتی ایران و یکی از گوهرهای معروف جهان است .

گفته می شود این الماس هزار سال پیش کشف و استخراج شده است . وزن آن اکنون هفت مثقال و بیست نخود یعنی در حدود 182 قیراط ، و صورتی است ولی پیش از تراش زیادتر از این بوده است . این الماس توسط نادر شاه افشار ، جزو هدایای محمد علی شاه گورکانی و غنایم جنگی از هند به ایران آورده شده و بعد از طی دوران های مختلف به دست شاهان قاجاریه رسیده است . دریای نور تا زمان ناصرالدین شاه در وسط یکی از بازوبندهای سلطنتی نصب می شد ولی در زمان او که استفاده از بازوبند منسوخ شد ، آن را به صورت پیش کلاه در آوردند و در قابی زرین با شیر و خورشید و تاج مرصع به 457 قطعه برلیان ریز و عالی و 4 قطعه یاقوت قرار دادند . این الماس برلیان از دو سو تراش خورده و به شکل هرم مثلث القاعده ای است که قاعده آن چهار سانتی متر درازا و سه سانتی متر پهنا دارد و دو سوی دیگر حدود 2 سانتی متر است . همه سطوح دریای نور صاف و یکنواخت است ، جز یک قسمت آن که فتح علی شاه با کندن عبارت " سلطان صاحبقران فتحعلی شاه قاجار 1244 " از ارزش آن کاسته است .
کره جغرافیایی از دیگر اشیای نفیس موزه است . وزن کره با پایه های طلایی آن حدود 37/5 کیلوگرم و در روی آن 51366 قطعه جواهر گوناگون به وزن 3656/4 گرم نشانده شده است. اقیانوس ها و دریاها زمرد نشان و آسیا مرصع به یاقوت و لعل ، ایران مرصع به الماس ، اروپا مرصع به یاقوت ، آفریقا مرصع به یاقوت سرخ و کبود و آمریکای شمالی و جنوبی و استرالیا مرصع به یاقوت و لعل است و خط استوا به وسیله الماس نشان داده شده و دو حلقه زرین ساده که در روی آن گل های الماس نشان نصب شده است ، بطور متقاطع کره را در میان گرفته است . بر روی کره القاب ناصرالدین شاه منبت و الماس نشان شده است . در این کره ، کوه دماوند با یاقوت درشتی مشخص و شهر تهران با یاقوت معروفی به نام " اورنگ زیب " نمایان است.
![]()
تاج ماه جواهر دیگری است که بعد از دریای نور ، در میان جواهرات سلطنتی خودنمایی می کند . این سنگ سفید و خوش آب و رنگ بادامی شکل 112 قیراط وزن دارد و در وسط بازوبند سلطنتی بازوی چپ قرار داشته اما بعدها بصورت دگمه یا بر روی سینه یا پیش کلاه نصب می کردند و اینک به صورت پیاده در خزانه جواهرات سلطنتی ایران نگه داری می شود .
روزهای بازدید : شنبه تا سه شنبه
ساعت کار : 14- 16:30
بهای بلیت اتباع ایرانی : 6000 ریال
بهای بلیت اتباع خارجی : 30000 ریال
تلفن :64463785
نشانی : خ فردوسی – مقابل سفارت ترکیه
نوشته شده توسط مریم در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 23:59 موضوع | لینک ثابت

کتاب زندگانی امام حسین (ع) ..... نویسنده : عمادالدین حسین اصفهانی
اسراء کربلا در حرکت به سوی شام ( سوریه کنونی ) در 12 مکان متوقف شدند که یکی از آنها معروف به دیر نصرانی است .
ابوسعید شامی با فرماندهان قافله رفیق بود او روایت کرده که روزی در سفر به شام به دیر رسیدند . قافله در میان بیابان فرود آمد نصاری مطلع شدند و ضمنا خبری به شمر دادند که نصر حزامی لشگری فراهم کرده می خواهد نصفه شب بر آنها شبیخون زند و سرهای بریده را بگیرد . در میان روسای لشگر اضطرابی عظیم رخ داد و پس از تبادل افکار قرار شد شب را در دیر پناه ببرند . شمر و یارانش آمدند نزدیک دیر .. کشیش بزرگ آمد برفراز دیوار گفت چه می خواهید شمر گفت ما از لشگر ابن زیادیم و از عراق به شام می رویم کشیش پرسید برای چه کار می روید- شمر گفت شخصی بر یزید خروج کرده بود یزید لشگری جرار بر او تاخت و او را کشتند و سرهای او و اصحابش را با اسرای حرمش به نزد یزید می بریم کشیش گفت سرها را ببینم نیزه دارها سرها را نزدیک دیوار بلند کردند چشم کشیش بر سر مبارک سیدالشهداء علیه السلام افتاد دید نوری از آن ساطع است و روشنی مخصوصی از آن لامع است . از پرتو انوار آن هیبتی بر دل کشیش افتاد گفت این دیر کفایت شماها را نمی کند – سرها و اسیران را داخل دیر نمایید و خودتان پشت دیوار بمانید و کشیک بکشید که مبادا دشمنی بر شما حمله کند و اگر حمله کردند بتوانید با فراغت دفاع کنید و نگران اسراء و سرها نباشید شمر این نظریه را پسندید – سرها را در صندوق نهاده قفل کردند و سر حسین را در صندوق مخصوصی با اسراء و علیل بیمار داخل دیر کردند و خود بیرون زیستند .
کشیش بزرگ اسراء را در محل مناسبی جا داد و سرها را در اتاق مخصوص نهاد و شبانه که به آنها سرکشی می کرد دید نوری از سر مبارک سیدالشهداء پرتو افکن است و به آسمان بالا می رود ناگهان دید تختی از نور فرود آمد و سقف اطاق شکافته شد و یک خانم مجلله ای در وسط آن تخت نشسته و شخصی فریاد کشید طرقوا طرقوا روسکم و لا تنظروا راه دهید راه دهید سر خود را پایین افکنید گوید چون خوب نگریستم حوا مادر آدمیان و هاجر زن ابراهیم مادر اسماعیل و راحیل مادر یوسف و مادر موسی و آسیه زن فرعون و مریم دختر عمران مادر عیسی و زنان پیغمبر آخرالزمان همه فرود آمدند و سرها را از صندوق بیرون آورده در برگرفته به سینه چسبانیدند و می بو سیدند و می گریستند – و زیارت می کردند و به جای خود می گذاشتند .
ناگاه شنیدم غلغله و شورشی بر پا شد که تختی نو رانی آمد گفتند همه چشم بر هم نهید که شفیعه محشر می آید من بر خود لرزیدم و بیهوش شدم کسی را نمی دیدم اما می شنیدم در میان غوغا و خروش یکی می گوید : السلام علیک ای مظلوم مادر ای شهید مادر ای غریب مادر ای نور دیده من ای سرور سینه من مادر به فدایت غم مخور که داد تو را از کشندگان تو خواهم گرفت – پس از آنکه به هوش آمدم کسی را ندیدم.
زبان حال راهب
بدادم سر گرفتم در عوض جان چه جان جان جهان بهتر چه از آن
اگر زر دادم اما سر گرفتم به عالم زندگی از سر گرفتم
همین دولت بس اندر نشأتینم که من سوداگر رأس حسینم
سراسر کلبه ام گردیده پرنور فکنده در سر سودائیم شور
مسیحا را نمودم شاد وخرم زغم آزاد کردم جان مریم
عبادت های چندین سال آخر ثمر بخشید و امروز شد ظاهر
وفائی
پیر راهب خود را تطهیر کرده و معطر نمود و داخل اطاق شده قفل صندوق را شکست سر حسین علیه السلام را بیرون آورده با کافور و مشک و زعفران شست و در کمال احترام او را به طرف قبله ای که عبادت می کرد گذارده و با کمال ادب در مقابل او ایستاد عرض کرد ای سر سروران عالم و ای مهترین اولاد آدم همین قدر می دانم تو از آن جماعتی که خداوند در تورات و انجیل وصف کرده ولی به حق خداوندی که ترا این قدر و منزلت داده که محرمان انجمن قدس ربوبی به زیارت تو می آیند با من تکلم کن و به زبان خود بگو کیستی
سر مقدس سیدالشهداء علیه السلام به سخن آمد فرمود :
انا مظلوم و انا المغموم و انا المهموم – انا المقتول بسیف الجفا انا المذبوح من القفا
پیر راهب گفت جانم به فدایت از این روشن تر بیان کن ای سر حسب و نسب خود را بگو . سر بریده با کمال فصاحت بلند فرمود :
اناابن محمدالمصطفی اناابن علی المرتضی انا ابن فاطمه الزهراء انا الحسین الشهید المظلوم بکربلا
پدر روحانی سالخورده کلیسا فریاد و فغان بلند کرد و سر را برداشت و بوسید و به صورت خود گذاشت و عرض کرد صورت از صورت تو برندارم تا بفرمایی که فردای قیامت شفیع تو خواهم بود . از سر صدایی شنید که فرمود به دین اسلام در آی تا تو را شفاعت کنم راهب گفت اشهد ان لا اله الاالله و اشهد ان محمدا رسول الله
پیر روحانی شاگردان کلیسا را جمع کرد و داستان و ماجرای خود را از سر شب تا صبح به میان نهاد و گفت سعادت در این خانواده است آن هفتاد نفر همه به اسلام گردیدند و در مصیبت وارده بر حسین گریستند و با لباس عزا خدمت امام زین العابدین علیه السلام رفتند ناقوس ها را شکستند زنارها را پیاده کردند و به دست آن حضرت مسلمان شدند و اجازه خواستند که آن قوم قتال را بکشند و با آنها جنگ کنند حضرت سجاد علیه السلام اجازه نداد فرمود خداوند جبار منتقم است و انتقام از آنها خواهد کشید.
نوشته شده توسط مریم در سه شنبه هفتم اسفند 1386 ساعت 22:39 موضوع | لینک ثابت
همه سایت های خبری ، روزنامه ها و جراید خبرهای مربوط به خانم بوتو را از زمان بازگشت به پاکستان تا زمان ترور ایشان پوشش داده اند . البته نه اینکه دچارخواب غفلت شده ام- نه - شاید هم شدم خودم خبر ندارم و البته یکی ازعلتهای دیر جنبیدنم به خاطر ضیق وقت بود. به هرحال مطالب این پست را از روزنامه ایران تاریخ سه شنبه 23 بهمن خواندم . این مطالب به گفته خود روزنامه نگاربرگرفته از کتاب "آشتی: اسلام ، دموکراسی و غرب " است که در آن بوتوافکارش را نمایان می سازد و خاطراتش را هم چاشنی آن کرده است .ساندی تایمز به تازگی بخش هایی از این کتاب را منتشر کرده است . اثری که از نخستین لحظه های بازگشت به وطن و انفجار مرگبار در مراسم استقبالش سخن می گوید.
بی شک تلاش برای احیای دموکراسی در پاکستان همه جد وحهد بی نظیر بوتو بود که در گذر از این راه خود قربانی تندباد افراط شد و 27 دسامبر ( 6 دی ) برای همیشه آرزوهایش را وداع گفت . روحش شاد

من هم مانند بسیاری از زنان که در سیاست هستند به خویشتنداری و کتمان احساساتم حساس هستم .ابراز احساسات توسط زنی که در سیاست یا دولت است شاید نشانه ضعف شود و رفتارهای کلیشه ای و تصورات ناشایست را تقویت کند .
اما 18 اکتبر 2007 زمانی که بر باند فرودگاه بین المللی قاعد اعظم در کراچی پا گذاشتم احساسات بر من غلبه کرد . پس از تحمل 8 سال عزلت و سختی در تبعید نمی توانستم جلوی اشکهایم را بگیرم . حس می کردم بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده . حس رهایی بود . پس از مدت های مدید سرانجام در خانه بودم. می دانستم که باید باز می گشتم . 3 ساعت پیشتر خانه ام در تبعید – دبی – را ترک کرده بودم . همسرم آصف قرار بود با دو دخترم ، بخت ور و آصفه ، در آنجا بماند.من و آصف تصمیمی بسیار دشوار و حساب شده گرفته بودیم . خطرات بازگشتم را می فهمیدم . می خواستیم بی اعتنا به هر رخدادی ، اطمینان حاصل کنیم که فرزندانمان والدینی خواهند داشت که از آنان مراقبت می کنند . این مسئله از آن صحبتهایی بود که کمتر زن و شوهری به آن می پردازند . اما من و آصف به زندگی ای که در آن شادی های شخصی و هرگونه حس زندگی خصوصی و عادی را قربانی می کردیم عادت کرده بودیم . مردم پاکستان همیشه برای ما در اولویت بودند . فرزندانمان این را می فهمیدند و نه تنها آنها را پذیرفتند بلکه من را نیز تشویق کردند . با آنها خداحافظی کردم بدون آنکه بدانم هرگز بار دیگر چهره شان را خواهم دید . به بچه ها گفتم : " نگران نباشید اتفاقی برای من نمی افتد . خدا پشت و پناه من است . " می خواستم مطمئن شان کنم و گفتم : " به خاطر داشته باشید که این خداست که زندگی می بخشد و بازمی ستاند. تا اجلم نرسیده سالم خواهم بود . "
بدون تردید بسیاری از همان افرادی که پیشتر در خونتای نظامی در قتل پدرم مشارکت داشتند اکنون در رژیم مشرف و دستگاه اطلاعاتی قدرت خود را تثبیت کرده اند . برای من حرفی دلخراش تر از این نبود که ژنرال مشرف پسر همان مردی را به دادستانی کل منصوب کرد که پدرم را پای چوبه ی دار فرستاد.
البته ما از این بازگشت دلسرد شده بودیم. مشرف در ملاقات ها و گفتگوهای خصوصی می گفت که باید فقط پس از انتخابات برگردم. وقتی روشن شد که بازگشتم را به تعویق نمی اندازم وی برای همکارانم پیام فرستاد که نباید تظاهرات یا راهپیمایی مردمی داشته باشم و باید مستقیما از فرودگاه به " خانه بیلاوال " خانه خانوادگی ام در کراچی پرواز کنم. می گفت نگران امنیت و سلامتی من است اما هوادارانش اقدام چندانی برای حفاظت لازم از ما نکردند . از پیام هایی که مشرف می فرستاد دانستم که شاید جوخه های انتحاری از سرحد و منطقه قبیله نشین فدرالی برای ترور من به محض بازگشتم فرستاده شوند . از یک دولت مسلمان و دلسوز خارجی اسامی و شماره تلفن های همراه عوامل انتحاری و ترور را دریافت کردم. رژیم مشرف و دولت مسلمان خارجی هر دو گفتند که 4 جوخه بمب گذار انتحاری برای کشتنم تلاش خواهند کرد . طبق گزارش ، این جوخه ها عبارت بودند از جوخه هایی که توسط بیت الله محسود سرکرده طالبان ، حمزه بن لادن پسر اسامه بن لادن ، شبه نظامیان مسجد لعل و یک گروه شبه نظامی مستقر در کراچی فرستاده می شدند .
به مشرف نامه دادم . گفتم اگر توسط شبه نظامیان ترور شوم به خاطر حامیان آنها در رژیم او خواهد بود زیرا احساس می کردم که آنها خواهان حذف من هستند و می خواهند تهدیدهای من علیه ماندن آنان در مسند قدرت را خنثی کنند. حتی زمانی که هواپیمای ما به زمین نشست مردان ژنرال خواهان جلوگیری از بازگشتم ، خواهان جلوگیری از سخنرانی ام بر مزار قائد اعظم ( محمد علی جناح موسس پاکستان ) ، خواهان لغو حرکت کاروانم از فرودگاه به آرامگاه بودند .
وقتی هوا تاریک شد و کامیون زرهی تبلیغاتی ام آهسته آهسته از میان ازدحام فزاینده جمعیت می گذشت متوجه شدم که نور چراغ های خیابان کم شد و هنگامی که نزدیک تر شدیم قطع شد . تجهیزات پارازیت که قرار بود امواج تلفن همراه در 200 متری کامیون را مختل کند گویی فعال نبود . همسرم که پوشش تلویزیونی زنده را از دبی تماشا می کرد از من خواست که از بالای کامیون خودم رامستقیما در معرض دید مردم نگذارم . گفتم نه ، باید جلو باشم و با مردمم دیدار کنم .
اندکی پس از ساعت 11 شب بود که دیدم مردی ملبس به رنگ پرچم حزبم PPP کودکی را در آغوش گرفته است . مرتبا با حالاتش از من می خواست بچه را که یک یا دو سالش بود از او بگیرم . اما وقتی مردم متفرق شدند آن مرد جلو نیامد . در عوض کوشید بچه را به کس دیگری در میان جمعیت بسپارد . من که نگران بودم مبادا کودک به زمین بیفتد و زیر پا بماند اشاره کردم که نه ، خودت بچه را به من بده . سر انجام به گارد امنیتی اشاره کرد . از گارد امنیتی خواستم که اجازه دهد آن مرد سوار کامیون شود . در آن حین که مرد به کامیون رسید ، داشتم به اتاقکم در داخل کامیون می رفتم زیرا پاهایم خسته شده بود . حالا مشکوک شده ایم که در داخل لباس های بچه مواد انفجاری گذاشته بودند .
پس از آنکه 10 ساعت یک جا ایستاده بودم پاهایم ورم کرده بود و صندل هایم اذیتم می کرد . پایین اتاقک صندل هایم را شل کردم . اندکی بعد من و مشاور سیاسی ام ناهید خان به متن سخنرانی ام که قرار بود در آرامگاه ارائه دهم پرداختیم . می گفتم که شاید بهتر باشد درخواستم از دیوان عالی را هم در سخنرانی بگنجانم . از دیوان عالی خواستم که به احزاب سیاسی در مناطق قبیله ای اجازه دهد تا به عنوان بخشی از برنامه ما برای مقابله با افراط گرایی سازماندهی سیاسی شوند . همین که وا ژه " افراط گرایی " را گفتم انفجار مهیبی کامیون را لرزاند . اول صدا ، بعد نور ، بعد شکستن شیشه ها ، به دنبال آن سکوتی مرگبار در پی فریادهای هراس انگیز . اولین افکارم این بود : آه خدا ، نه !!
از شدت انفجار دردی دیوانه کننده گوشم را آزار می داد . سکوتی خوفناک چیره شد . سپس انفجار دوم رخ داد . بلندتر ، بزرگ تر و ویرا کننده تر . تقریبا بطور همزمان چیزی به کامیون برخورد کرد که آن را تکان داد . ( بعدا دود آن را بوضوح روی سطح چپ کامیون جایی که بودم ، دیدم . ) حالا می دانم بر سر آن بچه چه آمد . آغا سراج دورانی از نمایندگان مجلس عضو حزب مردم (PPP) مراقب اطراف کامیون بود . وقتی مرد تلاش می کرد بچه را بالای کامیون بفرستد آغا سراج به او گفت برود گم شود . بعد مرد نزدیک یک خودروی پلیس در سمت چپ کامیون رفت که آن هم از گرفتن بچه خودداری کرد . مرد به جلوی خودروی بعدی پلیس رفت . رکسانا فیصل بلوچ عضو PPP و فیلمبردار در آن خودرو بودند . وقتی مرد تلاش کرد بچه را به خودروی دوم پلیس بدهد خودروی اول پلیس هشدار داد : بچه را نگیر ، بچه را نگیر ،نگذار بچه را به بالای کامیون بدهد . هردو خودروی پلیس دقیقا موازی جایی بودند که من در داخل کامیون نشسته بودم . وقتی که مرد با پلیس جرو بحث کرد که بچه را بالا بفرستد انفجار اول رخ داد . همه کسانی که در خودروی پلیس و اطراف آن بودند کشته شدند . ظرف 50 ثانیه یک بمب 15 کیلویی کار گذاشته شده در یک خودرو منفجر شد و تکه های سوزان فلز و ترکش و ساچمه را پراکند . ظاهرا مواد شیمیایی در فضا بود . دکتر ذوالفقار میرزا که برای اعزام زخمی ها و کشته شدگان به بیمارستان کمک کرده بود چیزهای عجیبی درباره وضعیت اجساد می گفت . لباس های برخی کاملا سوخته بود . دیگران لباس بر تنشان مانده بود اما وقتی کسی جسدشان را بلند می کرد ، ذوب می شد و از هم می پاشید . بسیاری دیگر بر اثر زخم های ناشی از ساچمه ها مردند که ما را به این شک انداخت ساچمه ها آغشته به سم بودند . با یک جیپ از خیابان های فرعی از مهلکه دورم کردند . نیروهای امنیتی به خودرو آویزان شده و سپری انسانی اطرافم ساخته بودند . غیر مسلح بودیم و نمی دانستیم که تروریست ها طرح مکملی برای کشتن ما دارند یا نه . می دانستیم باید به خانه ام می رسیدیم .
وارد خانه ای که همسرم پس از ازدواجمان ساخته بود شدم . آن را به افتخار پسرمان بیلاوال نام نهاده بودیم . وقتی از پله ها بالا می رفتم عکس های سه فرزندم را دیدم که نگاهم می کردند . وحشت مطلقی را که ممکن بود احساس کنند دریافتم زیرا نمی دانستند زنده ام یا مرده . دستگیری ، زندانی شدن و قتل پدرم شوکه و آسیب دیده ام کرده بود و می دانستم که این زخم های روانی پایدار است . هرکاری می کردم تا همان دردی را که در پی مرگ پدرم برای خودم پیش آمده بود – و هنوز آن را حس می کنم – از فرزندانم دور کنم اما چیزی بود که در توانم نبود : نمی توانستم از حزب و سکویی که بخش زیادی از عمرم را برایش داده بودم عقب نشینی کنم . گزاف ترین هزینه ها را پدرم ، برادرانم ، هواداران و همه کسانی پرداخت کرده بودند که کشته ، زندانی و شکنجه شده بودند . همه این قربانی ها برای مردم پاکستان بود.
نوشته شده توسط مریم در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 21:42 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

می دونم که این تصویر با اون اسمی که سر در این وبک می بینید ، زمین تا آسمون فرق می کنه. اما شاید یه ذره تناقض بد نباشه ! طبق قانون سوم جناب نیوتن که می فرماید هر عملی را عکس العملی است ، پس هیچ چیز منحصر بفردی در این عالم وجود ندارد و هر چیزی دارای یک نقطه مقابل است و یگانگی مخصوص ذات اقدس پروردگار می باشد . از آنجا که نقاط مقابل یکدیگر را جذب می کنند درست مثل قطب های مخالف یک آهنربا ، مایل به تبادل لینک با کلیه کسانی که وبلاگ گردبادی دارند می باشم .
فهرست اصلی
دوستان
دیر تش باد
شق القلم
ناصر بزرگمهر (روزنامه نگار)
نسیم
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
بید قرمز
کفش های غمگین عشق
ریاضی دروازه علوم است
ریکی
سرزمین ریاضیات
در جستجوی زمان از دست رفته
رضا عطاران
ناجیه 12 امام زمان (عج)
یا خالی و یا لبریز
پیوندهای روزانه
سایت نیازمندی ها
قبرستان پرلاشز پاریس
خانه موسیقی ایران
علوم - ریاضیات
هنر- ادبیات
خانه عکاسان ایران
هواشناسی
پخش زنده و مستقیم از کربلای معلی
دانلوددیکشنری انگلیسی به انگلیسی آکسفورد
ترتیل کامل قرآن کریم(استاد عبدالباسط)
نوشته های پیشین
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اسفند 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
طراح قالب
POWERED BY