تاريخ : چهارشنبه دوم مرداد 1387 ساعت: 2:28
تو این پست می خوام به فیلم THE ILLUSIONIST
" شعبده باز " که همین امروز دیدمش بپردازم ، البته نه در مقام یه منتقد یا مفسر و یا صاحب نظر . فقط به عنوان یه بیننده ، یه چیزایی میام می نویسم که فقط یه محکی خودمو زده باشم ببینم چقدر از فیلمی رو که دیدم رو یادم میاد .
در ابتدای فیلم ، یه پسر حدودا 16-15 ساله هستش که بطور اتفاقی در مسیر راهش با یه پیرمردی که یه نیروی خارق العاده برای مرئی و نامرئی کردن اجسام و حتی افراد داره برخورد می کنه و از اون به بعد این پسر هم این قدرت رو کسب می کنه . در این بین با یه پرنسس آشنا می شه و تا حدی هم به هم وابسته می شن . اما چون این پسره رعیت بوده ، بهش اجازه ی ملاقات با پرنسس را نمی دن ..... ......15 سال بعد ...... این شعبده باز که دیگه الان تو کارش حسابی حرفه ای شده بطور اتفاقی پرنسس را در یکی از صحنه های نمایشش می بینه و دوباره روز از نو روزی از نو ، ماجرای عشق و عشق بازی شروع می شه . اما بدی کار اینجاست که این پرنسسه یه نامزد داره و از اون می خواد به عنوان یک ابزار برای رسیدن به مقام های بالای مملکتی استفاده کنه و نه به عنوان یه معشوقه . در این اثنا هم فیلم حول شعبده بازی های اون شعبده بازه می چرخه ، تا اینکه پرنسس به قتل می رسه ... تا اینجا رو داشته باشین ... آخر فیلم این می شه که پرنسس واقعا به قتل نرسیده بود بلکه این شعبده بازه ترتیب یه قتل ساختگی را داده بود بعدشم پرنسس رو نامرئی کرده بود و تمام شواهد و قراین رو هم طوری یه نفع خود ترتیب داده بود که همه فکر کنن قاتل ، نامزد دخترس و بعدشم بتونن باخیال راحت با هم ازدواج کنن . البته این اتفاق افتاد ولی خب نامزد دختره شاید از روی عذاب وجدان خودکشی کرد .. تمام جریانات و صحنه های داستان خیلی ماهرانه عین موم تو دست این شعبده بازه می چرخید و آخرشم به هدفش رسید و با دختر مورد علاقه اش ازدواج کرد .
البته این فیلم خیلی قدیمیه ، اما نشون می ده که چه جوری آدما می خوان زمان ، مکان ، طبیعت و قوانینش را تحت سلطه ی خودشون در بیارن . در واقع به نظر من این حس سلطه طلبی آدما محصور به این زمان و یا چند صد سال پیش نمیشه ، و احتمالا و یا قطعا این حس ، جزئی از وجود آدماست حالا تو اون زمان اون شکلی بروز کرده والان در حال حاضر وابسته به شرایط و در خور حال به این شکلی می بینیم که هستش . مثلا الان تو انگلیس یه رشته ای به علوم ماورائی و شاید متافیزیکی اختصاص دادن که همه نشات گرفته از این هستش که آدمیزاد می خواد قله های دست نیافته زندگیشو کشف کنه و یا شاید می خواد راهی پیدا کنه تا تو ابرقدرت بودن و امثال اینها میانبر بزنه . و یا شایدم بیاد تو عراق یه جنگ ساختگی راه بندازه تا هم اموالشون رو تاراج کنه و هم نوامیسشونو و آخرشم اسمش اینه که به خاطر برقراری صلح و امنیت اومدن و از طرفی حفظ امنیت رو هم خیلی وقت پیش به خود سردمداران عراقی واگذار کردن ...
تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 ساعت: 22:36
مثلا قرار بود بعد از هر فیلمی که می بینم بیام اینجا واسش یه پستی بذارم.
3 تا فیلم دیدم . Rails & Ties و The Forgotten و Crash
فیلم Rails & Ties که یه فیلم کاملا احساسیه . ماجرای یه راننده ی قطاره که زنش سرطان سینه داره و خیلی هم عاشق زنشه و البته خیلی هم به کارش وابسته اس، هرچقدر هم که همکاراش بهش میگن که چند روزی برو مرخصی به خودت و زنت بیشتر برس حرف هیچ کس را قبول نمی کنه ، از بد ِ روزگار همون روز که این گفتگو ها بین خودش و همکاراش رد و بدل شد قطارش با ماشین یه زنی که بیماری روانی داره تصادف می کنه و پسر اون زنه که اونم تو ماشین بوده می تونه خودشو نجات بده . حال بماند که چقدر گرفتاری واسه راننده قطاره اعم از دادگاهی شدن و... واسش پیش میاد . ولی همه ی نکته ی فیلم اینه که پسر اون زن روانیه به یه طریقی میاد و فرزند خوانده ی این راننده قطاره و زنش می شه چون اونا هم بچه نداشتن و از این بابت خیلی ناراحت بودن ..... آخرشم زن راننده قطاره می میره .... خلاصه که اگه می خواهید دپرس نشید ، این فیلمو نبینید .
فیلم بعدی یعنی The Forgotten ، اینم ماجرای یه زن روانیه که فکر می کنه یه پسر ده نه ساله داشته و در یه حادثه ی هوایی کشته شده . نمی دونم چرا فیلم هرچی آدم روانیه گیر من میاد . از همین الان بگم این فیلمو هم نبینید چون واقعا بعدش یه حس خیلی بد دیوونه کننده ای به آدم دس می ده . یه جورایی کارگردان اومده تخیل و دیوونه بازی را باهم قاطی کرده و به خورد ملت داده .
و اما فیلم Crash ، اینم این یه فیلمیه بر اساس مشکلات تبعیض نژادی در جامعه آمریکا . تنها قشنگی فیلم به نظر من این بود که فیلم حالتِ دوری داشت . یعنی از همون نقطه ای که شروع شد ،دقیقا در همون نقطه هم ختم شد . چیزی که من قبلا اینجوری ندیده بودم . ولی به هر حال این فیلم رو هم نبینید .
نبینید آقا نبینید به چه زبونی بگم نبینید ...
دیگه فیلم ندارم . باید برم بیفتم دنبال فیلم . رفیق شفیقمم که الان یه ماهیه که می خواد واسم فیلم بیاره ، اونم که فعلا سرش شلوغه .. حالا تا بعدا ببینم چی پیش میاد .
تاريخ : پنجشنبه سی ام خرداد 1387 ساعت: 16:30
پاسکال در منطقه کلرمانت-فراند در ناحیهِ Auvergneدر فرانسه متولد شد و در سن سه سالگی مادرش، آنتونیت بگن را از دست داد. پدرش، اتین پاسکال (۱۶۵۱-۱۵۸۸)، قاضی و عضو [[petite noblesse]]بود و به علوم و ریاضی علاقه داشت. بلز پاسکال برادر ژاکلین پاسکال بود و دو خواهر دیگر داشت که تنها یکی ازآنها بنام گیلبرت دوران کودکی را به سلامت طی کرد. در سال ۱۶۳۸، مخالفت اتین با سیاستهای مالی کاردینال ریچلیو خانوادهِ پاسکال را مجبور به فرار از پاریس کرد. در سال ۱۶۳۹، خانواده پاسکال به Rouen نقل مکان کردند و اتین در آنجا مامور جمعآوری مالیات شد.
در سن ۱۸ سالگی، پاسکال برای کمک به پدرش در انجام محاسباتش یک ماشینحساب مکانیکی ساخت که قادر به محاسبه جمع و تفریق بود و ماشینحساب پاسکال یا Pascaline نام گرفت. از جمله نمونههای اولیه این ماشینحساب در موزهZwinger در درسدن در آلمان قرار دارد. گرچه این ماشینحسابها در واقع مقدمه پیدایش مهندسی کامپیوتر بودهاند، اما آنها از لحاظ تجاری موفقیت چندانی بدست نیاوردند. طی دهه بعدی پاسکال طرح خود را ارتقاء داد و بیش از ۵۰ عدد از آنها را ساخت.
علاوه بر دستاوردهای دوران کودکیش، پاسکال در بقیه دوران زندگیش نیز بر دانش ریاضی تأثیر گذاشت. در سال ۱۶۵۳، پاسکال رسالهای بنام «در باب مثلثات حساب» نوشت که در آن یک صورت جدولی راحت برای ضرایب دوجملهای شرح داد که امروزه مثلث پاسکال نامیده میشود. در سال ۱۶۵۴ پاسکال تحت تأثیریکی از دوستانش چوالیر دی مر که به مسائل قمار و شرط بندی علاقه داشت، با فرمت در این باب مکاتبه کرد و نتیجهِ آن مکاتبات تئوری احتمالات در ریاضی بود. بزرگترین دستاورد پاسکال در ارتباط با نبوغ مکانیکی وی، ایجاد شاید اولین خط اتوبوس برای حمل مسافران در داخل پاریس در کالسکههایی با چندین صندلی بود
با توجه به زندگی پاسکال میتوان گفت که دو مورد دلیل تغییر مذهب وی بودهاند: بیماری و یانسنگرایی. از حدود سن هجده سالگی بود که پاسکال به نوعی بیماری عصبی دچار شد که هر روزه وی را آزار میداد.در سال ۱۶۴۷ ، در پی یک حمله عصبی پاسکال دچار لمسی اندام شد، به طوریکه بدون استفاده ار عصا قادر به راه رفتن نبود. وی همیشه دچار سردرد بود و از آن پس همیشه مشکل سوزش روده و معده داشت، پاهای پاسکال همواره سرد بودند و برای جریان یافتن خون در آنها نیاز به کمک بیرونی بود، پاسکال برای گرم کردن پاهایش همواره جورابهایش را در شراب خیس میکرد. برای استفاده از روشهای درمانی بهتر وی به همراه خواهرش ژاکلین به پاریس رفت. سلامتی او بهبود یافت، اما سیستم عصبی پاسکال همچنان دچار مشکل بود. علاوه بر این وی دچار خودبیمارانگاری بود که تأثیر بسیاری بر شخصیت و نگرشش داشت. پاسکال بسیار عصبانی و تند خو شد و بسیار کم میخندید که این رفتارها از دید بعضی نشانههای غرور و سلطهجویی بودند. در سال ۱۶۴۵، لگن پدر پاسکال دچار آسیب دیدگی شد و در نتیجه وی تحت مراقبت یک دکتر یانسنگرا قرار گرفت. بلز اغلب با دکتر مکالماتی داشت و پس از درمان موفقیتآمیز پدرش از طریق وی کتابهایی از نویسندگان یانسنگرا به امانت گفت. در این دوره، پاسکال نوعی «دگرگونی اولیه» را تجربه کرد و طی سالها پس از آن شروع به نوشتن درباره موضوعات دینی کرد.
پاسکال در این زمان احساس دوری از عقاید اولیه مذهبیش را داشت وطی چند سال این دوره را که به گفتهِ وی «دورهِ زمینی» بود سپری کرد. پدر پاسکال در سال ۱۶۵۱ از دنیا رفت و بدنبال آن بلز اموال پدر را به ارث برد و سرپرست خواهرش ژاکلین شد که علیرقم میل برادر درهمان سال در پورت-رویال راهبه شد. زمانی که وقت سوگند پایانی ژاکلین بود، بلز از دادن پول ارث پدر به وی برای مخارج راهبه شدن(جهیزیه عروس مسیح) خوداری کرد. بدون پول، ژاکلین نمیتوانست موقعیت چندان مناسبی در دیر راهبهها داشته باشد. و به همین خاطر پاسکال نرم شد و تصمیم خود را عوض کرد.
پس از فراغت از امور خواهرش پاسکال دیگر هم آزاد بود و هم ثروتمند. وی یک خانه مجلل پر از خدم و حشم برای خود تهیه کرد و سوار بر کالسکهای با چهار و یا پنج اسب به پاریس میرفت. وی دوران فراغتش را با معاشرت با بذلهگویان، زنان و قماربازان (گواه کارهای وی در مورد حساب احتمالات است) سپری میکرد. زمانی وی یه دنبال یک بانوی زیبا و فهمیده در ناحیهِ اوورن بود که از آن بانو بنام سافوی دشت و صحرا یاد میکرد. (سافو (به یونانی: Σαπφώ) از شاعران یونانی سده هفتم پیش از میلاد بود.) در این زمان بود که پاسکال کتاب«مکالمه در باب احساسات عاشقانه»را نوشت و به فکر ازدواج افتاد – که بعدها آنرا به عنوان «پستترین وضعیت زندگی که مسیحیان به آن مجاز شدهاند» شرح داد.
در تاریخ ۲۳ نوامبر سال ۱۶۵۴ او در تصادفی روی پل نیلی گرفتار شد که در آن اسبهای کالسکه که کنترل خود را از دست داده بودند از دیوارهِ پل پایین افتادند و کالسکه را به دنبال خود کشیدند. خوشبختانه در این حین میله اتصال شکسته شد و کالسکه از اسبها جدا شده و نیمی از آن از پل آویزان شد. پاسکال و دوستانش در این حادثه صدمهای ندیدند، اما فیلسوف احساساتی که مرگ را در جلوی چشمانش دیده بود، از وحشت غش کرد و مدتی بیهوش شد. او که ۱۵ روز بعد حوالی ساعت ۱۰٫۳۰ تا ۱۲٫۳۰ بهوش آمد، تصویر مذهبی قویای در ذهنش نقش بسته بود که آنرا در یادداشتی کوتاه سریعا ثبت کرد: آتش. «خدای ابراهیم، خدای اسحاق، خدای یعقوب، و نه خدای فلسفه دانان و دانشمندان و....». یادداشت خود را با نیایش ۱۱۹:۱۶ ختم نمود: «پیغام تو را فراموش نخواهم کرد.آمین.» او این یادداشت را با دقت به کت خود دوخته بود و هرگاه لباس خود را عوض میکرد آنرا نیز جابجا میکرد. خدمتکار او این یادداشت را پس از مرگ پاسکال پیدا کرد. در طول زندگی اغلب به غلط از وی به عنوان مردی لاابالی یاد میشد و بعدها تنها بدلیل اینکه بستر مرگ برای خود ساخته بود، ترد شد.
پاسکال که عقاید و باورهای مذهبیش جان تازهای یافته بود در سفری ۲ هفتهای در ماه ژانویه سال ۱۶۵۵ به صومعهای قدیمی در پورت رویال رفت. در این زمان یعنی بعد از تحولات مذهبی بود که او اولین اثر ادبی خود در مورد مذهب را با نام «نامههای ایالتی» نوشت.
نامههای ایالتی: Lettres provinciales پاسکال که نوشتن این مجموعه را در سال ۱۶۵۶ آغاز کرد. پاسکال مغلطهگری را استفاده از استدلال پیچیده برای توجیه بی بند باری اخلاقی عنوان کرد. روش استدلال وی بسیار زیرکانه بود: «نامههای ایالتی» به گونهای نگاشته شدهاست که چنین به نظر میرسد که شخصی پاریسی به دوستان ایالتی خود در موارد اخلاقی و الهیات ، نامههایی را نوشته که پس از مدتی باعث ایجاد محافل مذهبی و اندیشمندانه در پایتخت میشود. پاسکال با تلفیق عقاید یک کشیش باهوش و تجربیات افراد عادی سطحی جدید از نگارش را در نثر فرانسه ایجاد کرد. این مجموعه ۱۸ نامهای طی سالهای ۱۶۵۶ و ۱۶۵۷ با تخلص لوئیس دی مونتالت چاپ شد که باعث خشم لوئیس چهاردهم گردید. پادشاه در سال ۱۶۶۰ دستور داد تا تمام نسخههای این مجموعه را بسوزانند. مجموعه «نامههای ایالتی» در کنار تأثیر مذهبیای که داشت، اثر ادبی مشهوری هم بود. استفاده از شوخی، مضحکه و هجو تند و گزنده در متن، مجموعه را برای خوانندگان کاملاً قابل هضم کرده بود و بر روی شیوه نگارش نویسندگان فرانسوی از جمله ولتر و ژان ژاک روسو تأثیر گذاشت.
پس از اینکه پاسکال از نظارت بر انتشار «نامه» آخرش فراغت یافت و به پاریس بازگشت، اعتقادات مذهبی وی بدلیل ارتباط نزدیکش با وقوع یک معجزه در دیر راهبههای پورت رویال افزایش یافت. خواهرزادهِ ۱۰ ساله پاسکال بنام مارگارت پریر دچار بیماری فیستول ( بیماری مقعدی ) بود که باعث عفونی شدن بدنش شده بود و چشمها و بینیش را نیز تحت تأثیر قرار داده بود و پزشکان از مداوای وی ابراز ناامیدی کرده بودند. سپس در۲۴ مارس سال ۱۶۵۷ یک انسان معتقد چیزی را به پورترویال اهدا کرد که به عقیدهِ وی و سایر معتقدین خاری از تاجی بود که باعث شکنجه حضرت مسیح شده بود. راهبهها طی مراسمی با خواندن سرودهای مذهبی این خار را در محراب دیر خود قرار دادند. هر کدام از راهبهها به نوبت این جسم مقدس را میبوسیدند و یکی از آنها که مارگارت را در بین عبادتکنندگان دید، جسم مقدس را برداشت وبا آن پای دخترک را لمس کرد. غروب همان روز مارگارت اظهار داشت که چشمهایش دیگر درد نمیکنند و مادر مارگارت نیز متوجه شد که اثری از بیماری در بدن دخترک نیست و پزشک نیز از این قضیه را تاکید کرد. پاسکال و نه راهبه این قضیه را که به اعتقاد آنها یک معجزه بود، در دور و اطراف پخش کرد. هفت پزشک دیگر که از بیماری مارگارت مطلع بودند، اظهار داشتند که به عقیدهِ آنها معجزه اتفاق افتادهاست. ماموران اسقف نیز این مساله را بررسی کردند و به همان نتیجه رسیدند و اجازه برقراری مراسم مذهبی را در پورترویال دادند. جمعیت زیادی از معتقدین برای دیدن و بوسیدن این خار آمدند و تمامی کاتولیکهای پاریس نیزاز این معجزه احساس شادمانی کردند. بعدها هم کاتولیکها و هم یانسنگراها از این معجزهِ مستدل در دفاع از عقاید خود استفاده کردند. در سال ۱۷۲۸، پاپ بندیکت XIII با اشاره به این معجزه اظهار داشت که عصر معجزه هنوز به پایان نرسیدهاست.
در سال ۱۶۶۲ اوضاع بیماری پاسکال وخیم شد. پاسکال با آگاهی از اینکه سلامتیاش رو به وخامت است، خواستار بستری شدن در بیمارستان شد اما دکتر وی اعلام داشت که وضعیت او چنان ناپایدار است که نمیشود او را به بیمارستان منتقل کرد. در تاریخ ۱۸ آگوست سال ۱۶۶۲ در پاریس،پاسکال دچار تشنج شد و مراسم تدفین و نیایش برای وی به اجرا درآمد. صبح روز بعد وی جان باخت، در حالیکه این کلمات را بر زبان داشت «خدایا هرگز تنهایم نگذار» و بدن وی در گورستان Saint-Étienne-du-Mont دفن شد. در کالبدشکافی انجام شده پس از مرگ معلوم شد که معدهِ پاسکال و همچنین شکم وی وضعیت بسیار بدی داشته و مغز او نیز دچار آسیب بودهاست. با وجود انجام کالبدشکافی، علت اصلی بیماری مداوم وی معلوم نشد، با این حال نظریاتی در مورد ابتلا به سل و سرطان معده و یا هر دوبطور همزمان در این مورد وجود داشت. . همچنین آسیب مغزی پاسکال به عنوان دلیل سردردهای وی عنوان شد.
تاريخ : شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت: 1:1
در راستای بهینه سازی چالش ها و پر کردن چاله چوله ها و صد البته برای تقویت Listening قراره که فیلم زیاد ببینم . احتمالا هم بعد از هر کدومی که دیدم میام و یه خلاصه ای اینجا می ذارم ، شاید که مفید واقع بشه . فقط اینکه باید فارسی هم زیاد حرف بزنم چون انگاری داره راه رفتن خودمم یادم می ره .

خب ، فیلم به دنبال خوشبختی یا the PURSUIT of HAPPYNESS
را دیدم . واقعا خیلی قشنگ و تاثیر گذار بود . کارگردان این فیلم ، گابریله موچینیو و محصول 2006 آمریکا می باشد .
جریان فیلم بر اساس زندگی یک خانواده سیاهپوست است که بر اثر فشارهای مالی دچار از هم گسیختگی شده است . ویل اسمیت در نقش پدر، یک بازاریاب ناموفق دستگاه اسکنر سنجش تراکم استخوان است که این دستگاه به اندازه ی یک چرخ خیاطی حجم دارد و به همین علت باید همیشه این دستگاه را با خود از این طرف به اون طرف حمل کند .
تندی نیوتون، در نقش مادر ، برای کمک به مخارج زندگی دوشیفته کار می کند . این خانواده دارای یک پسر بچه ی 5 یا 6 ساله است (جیدن اسمیت) که والدینش با وجود تمام سختی هایی که در حال تحملش هستند سعی می کنند که آب تو دل بچشون تکون نخوره .
فشار مالی شدید ، اجاره خانه ، جریمه ی ماشین و.... باعث شد که این خانواده همه ی دارایی اش را از دست بدهد .
از همه بدتر اینکه مادر خانواده دیگه تحمل این شرایط را نداره و درست در شرایطی که ویل اسمیت در آستانه ی مصاحبه برای یک کار تمام وقت است شوهر و بچه اش را ترک می کنه و وضع بدتر از بدتر می شود . خانه ، ماشین و پس انداز های قبلی هم از دست می ره و باعث می شه که ویل اسمیت، حتی یک شب هم به خاطر عدم پرداخت جریمه ی ماشین در بازداشتگاه بمونه .
همه ی این شرایط در حالی اتفاق افتاد که یک روز به طور اتفاقی ویل اسمیت که از مقابل سازمان بورس عبور می کرد از یکی از کارگزاران بورس که در حال پیاده شدن از ماشین آخرین سیستمش بود می پرسه که چه جوری تونسته به اینجا برسه . آیا تحصیلات دانشگاهی داشته ؟ اما در جواب می شنوه که نه ، فقط کافیه که یه کمی بتونه با اعداد و ارقام بازی کنه و یه خورده هم روابط عمومی داشته باشه . و این شد جرقه ای برای جستجوی خوشبختی !!

ویل اسمیت ، از اینجا به بعد در مسیری می افته که بسیار سخته اما با تمام سختی ها مبارزه میکنه . از همه طرف سختی و مصیبت براش می باره . از طرف دیگه همسرش رو از دست داده و باید از پسر کوچکش هم مراقبت کنه . زندگی اش افتاده روی دور تند ، و باید پا به پای این چرخه پا بزند که مبادا از دور خارج نشود . اما در نهایت این زحمات بی نتیجه نمی مونه و ویل توانست بعد از شش ماه آموزش و پشت سر گذاشتن مصاحبه از بین بیست نفری که همزمان این دوره را دیده بودند برگزیده بشه و در سازمان بورس به عنوان کارگزار استخدام بشه .
فیلم «به دنبال خوشبختی» برای کارگردانی و بازیگری کانديداي جایزه معتبر گلدن كلوب شد.
اگه تونستین حتما ببینیدش .
تاريخ : دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت: 21:48
هفته پیش یه موقعیت توپ واسم پیش اومده بود که خیلی وقت بود منتظرش بودم . اما حدس می زنید چی شد ؟ با کمال فضاحت خرابش کردم . اصلا نمی دونم چرا تو موقعیت های حساس یادم می ره باید چه کار کنم . مغزم ایرور می ده . خلاصه که مالیده شد رفت پی کارش . داشتم بر می گشتم خونه گیج ِ گیج بودم . اصلا حوصله ی هیچی رو نداشتم . می خواستم زمین دهن وا کنه من برم توش .
از کنار مرد نسبتا مسن فال فروشی که همیشه اون دور و برا بود گذشتم ، معمولا ازش فال می خریدم . اما اون روز از کنارش رد شدم . با خودم گفتم بی خیال دیگه گند زدی رفت پی کارش دیگه دختر ... اما برگشتم... و یکی خریدم . طبق معمول که هولم ببینم چی نوشته ، شعرشو نخوندم و رفتم سراغ اصل مطلب ، نوشته بود :
متاسفانه از بس فکر می کنید ، دچار ناراحتی و تردید شدید شدید . در حالی که اضطراب و فکر جنابعالی بی مورد و اغراق آمیز است . چیزی یا موقعیتی را از دست دادی ، نگران نباش به زودی موجبات جبران آن فراهم خواهد شد .
یه خورده آروم گرفتم . اما مگه من با این حرفا خر میشم . اما خدا وکیلی اگه پیش ماهر ترین فالگیرا هم اون لحظه می رفتم نمی تونستن بگن چِمه . این حافظ به جز اون یه باری که فال خریدم و نوشته بود یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور .... بعدشم هیچ اتفاق خاصی نیفتاد همشو راست گفته تا حالا . خاک عالم که از حافظ فقط فال خریدنشو فهمیدم ...
حالا شعرشم این بود :
آن ترک پریچهره که دوش از برِ ما رفت
آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت
بر شمع نرفت از گذرِِ آتش دل، دوش
آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت
رسیدم خونه . منگ بودم . رفتم خوابیدم . خوابیدن که چه عرض کنم خودمو زدم به خواب . هر چی هم اومدن صِدام کردن که بیا شام بخور اصلا به روی خودم نیاوردم . تا صبح ده دفعه از خواب بیدار شدم .
صبح اولین کاری که کردم یه دوش گرفتم و همچنان در حال جنگ با خودم. بعدشم یه چندتا لیوان آب پرتقال خوردمو و رفتم پی کارم .
آخر شب کوبیدیم رفتیم شمال .این چند روز تعطیلی واسم خوب بود،تا یه خورده از جلد خودم بیام بیرون . به واسطه ی اون طبیعت زیبا و آب و هوای دلنشین که ریز بارون اومد و البته فک و فامیل ، خُب ، خیلی آروم شدم .
الآنم خیلی بهترم و به فکر جبران . البته یه فکرایی کردم اما خب تا عملی شدنش فاصله زیاده ... امیدوارم فقط تو فرصتای بعدی دیگه خراب کاری نکنم .
تاريخ : پنجشنبه دوم خرداد 1387 ساعت: 22:6
باید زودتر از اینا می اومدم برای گذاشتن این پست جدید
به هر حال ایام شهادت فاطمه ی زهرا (س) ، دختر بزرگ نابغه ی جهان بشریت را به رهروان واقعی حضرتش تسلیت عرض می کنم.
چیزی که مسلم است رهرو اصیل بودن کار هرکسی نیست .
انسان های ماورایی ، کسانی نیستند که به مرور زمان دچار کم رنگی و یا تکرار مکررات شوند ، چون تک بعدی نیستند و تمام جهات را پوشش می دهند .
اگر مثلا به آثار برجسته ی نویسندگان جهان هم نگاه کنیم می بینیم هرکسی یه برداشتی داره و مدل خاص خودشم قضاوت می کنه اما چیزی که هست اینه که قضاوت های افراد زیاد تاثیری تو اصل مطلب نداره و بعد از گذشت سالیان سال هم باز هم اون آثار حلاوت و شیرینیشان را حفظ کرده اند .
دید پاک ، فکر نو و قضاوت درست چیزهای نابی هستند که امیدوارم دست یافتنی بشه اول از همه واسه ی خودم ( کاملا خودخواهانه ) دوما واسه اونایی که دوستش دارن .
فقط خدا باید این وسط یه رحمی کنه که رو سیاه نشیم .
تاريخ : چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت: 21:34
به فال حافظ اعتقاد دارین ؟ به کوه های شمیران چطور ؟ من که خودم به این جناب خواجه حافظ شیرازی خیلی اعتقاد دارم .. این روزها هم دست به فال خریدنم خیلی خوب شده . حالا اگه اعتقاد دارین یا ندارین خود دانید اما بخوانید از فال نوابغ شاید گره های کور کف دستمان باز شود . آمین .....

با رعایت احترامات لطفا :
جغد باشید و به مشکلات از جوانب مختلف نگاه کنید :
مثل جغد که می تونه 360 درجه کله را بچرخونه و همه چیز را در یک چرخش و یکجا ببینه ، باید دیدگاه های جدیدی را انتخاب کرد . لئوناردو داوینچی عقیده داشت برای بدست آوردن علم در مورد یک مشکل ، باید یاد گرفت که چطور آن مشکل را به راههای مختلف بازسازی کرد .
زنبور باشید و تولید کننده :
یکی از ویژگی های متمایز IQ بالاها استعداد تولیدی و زایایی آنهاست . توماس ادیسون در سال 1093 حق ثبت اختراع داشت . او با ارائه ی فکر و تدبیر ، سودمندی وسایل اختراعی خود را تضمین می کرد و البته دانشمندان بزرگ علاوه بر آثار فوق العاده خود ، آثار بدردنخوری هم در کارنامه ی خود داشته اند .
کبک باشید و خلاق :
می گن کبک خیلی خوش سلیقه است ، چون تو طبیعت می گرده و اجسام رنگی را پیدا می کنه تا بوسیله ی آنها لانه اش را تزیین کنه ‼
قانون توارث که علم جدید ژنتیک بر پایه ی آن قرار داده شده ، توسط راهب استرالیایی " گریگو مندل " مطرح شده که در آن ریاضیات و بیولوژی را برای ایجاد یک علم جدید با هم ترکیب کرده است .
گربه باشید و تجسم کنید :
عین این گربه ملوسا که دوساعت می شینن لب حوض و هی برای خودشون تجزیه و تحلیل می کنن که چه جوری خفت اون ماهی خوشگله را بگیرند ، تجسم کنید .
انیشتین وقتی به حل یک مشکل فکر می کرد ، سعی می کرد تا موضوع خود را با استفاده از نمودارهای مختلف و به چند طریق ممکن فرمول بندی کند .
......... و متضاد فکر کنید :
عین اون سگه که تو تلویزیون نشون می داد یه بچه گربه پیدا کرده بود و فکر می کرد این بچشه و به هیچ صراطی مستقیم نبود که ای بابا تو سگی این گربه س ... متضاد باشید .
فیزیکدان معروف نیلز بوهر عقیده داشت که اگر متضادها را کنار هم بیاورید ، خواهید دید که افکار و اندیشه هایتان به مرحله ای جدید منتقل می شود . افکار معلق و مسکوت به شما برای خلق یک شکل جدید کمک می کند .
طوطی باشید و استعاری فکر کنید :
ارسطو استعاره را یکی از علامت های نوابغ می دانست و عقیده داشت هر فردی که ظرفیت درک شباهت های بین دو قلمرو کاملا متفاوت را داشته باشد و بتواند آنها را به هم ربط دهد ، یک نابغه است .
موش باشید و از هر سوراخی سر در بیاورید .. خود را برای یک شانس آماده کنید :
هرچه برای انجام کاری تلاش کنیم و شکست بخوریم ، مشغول کار دیگری خواهیم شد و این اولین اصل تصادف خلاقانه است.
تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 ساعت: 22:33
قرار بود یک مداد بخرم، مداد سیاهم کوچک کوچک شده بود . چون من همیشه مدادهایم را زود به زود می تراشیدم . وقتی می خواستم تکلیف هایم را انجام بدهم ، مداد نو را از کیفم برداشتم و شروع به نوشتن کردم . چند دقیقه بعد مدادم نوکش کوچک شد . رفتم دوباره تراشیدمش و دوباره شروع به نوشتن کردم . باز کوچک شد و آن را تراشیدم اما متوجه شدم که مدادم با تراشیدن های من کوچک نمی شود . تعجب کردم رفتم به مادرم گفتم مادرم گفت : " اشتباه می کنی چنین چیزی امکان ندارد." ناراحت شدم ، انگار به مادرم دروغ گفته بودم، به اتاقم برگشتم . با خودم گفتم چه بهتر ! دیگر لازم نیست هر چه پول توجیبی دارم پول مداد بدهم. چند هفته گذشت . البته مدادم یک ذره کوچک شده بود . هر روز که به سر کلاس می رفتم ، دوستانم به من می گفتند : تو هنوز این مداد را داری ؟ من دوبار ماجرای مدادم را به دوستانم گفته بودم ولی آنها می گفتند : " چه داستان هایی از خودت سر هم می کنی . " نزدیک امتحاناتم شده بود . دیگر از مدادم خسته شده بودم . می خواستم دور بیاندازمش ، اما دلم نمی آمد . بالاخره گذاشتمش کنار . یک مداد دیگر خریدم . 2 بار تراشیدمش ، اما مثل همان مدادم بود .
با خود گفتم مثل این که من طلسم شده ام . باید این طلسم را از سرم بیندازم . بالاخره پدرم را راضی کردم تا با او به مغازه بروم و یک مداد بخرم. این دفعه یک مداد قرمز خریدم . بالاخره راحت شدم . این مداد قرمز مثل مدادهای سیاه نبود . وقتی داشتم مشق هایم را می نوشتم با خودم گفتم : " چرا مدادهای سیاه این طوری شده اند ؟ " .
مداد قرمز با یک صدای جیغ جیغو شروع به حرف زدن کرد : " به خاطر این که مداد های سیاه زودتر از مداد های قرمز کوچک می شوند . من و خانواده ام وقتی توی مغازه در جعبه مان نشسته بودیم مدادهای سیاه را می دیدیم که از خاطرات تلخ جدشان تعریف می کردند آن ها می گفتند که بچه ها ما را بیشتر استفاده می کنند و هی سرمان را می تراشند . بالاخره یک روز همه ی ما تمام می شدیم . اما این مدادهای قرمز سر و مرو گنده باقی می مانند ." آنها ناراحت بودند . یک روز تصمیم گرفتند که اعتصاب کنند و دیگر کوچک نشوند . دلم برای مداد های سیاه سوخت اما خوشحال بودم که صاحب دوتا از مدادهای سیاه همیشگی هستم .
غزال میرزاپور
گروه سنی ب
غزال یکی از بچه های کلاس سوم مدرسممونه که داستانش در مسابقه سراسری داستان نویسی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان که سالی یکبار برگزار میشه به عنوان اثر برتر شناخته شده و الآن در صفحه 98 کتابی به نام آهنگ بهاران که وابسته به خود کانونه به چاپ رسیده است .
تاريخ : دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت: 21:57
بارها و بارها با خودم فکر کرده ام که بشینم و درباره خودم و بالا هایی که به سرم اومده و در واقع به سرم آوردند بنوسیم . بارها هم نوشتنم اما بعدا به نظرم خیلی خنده دار اومدند و به خودم هزار بار آفرین گفتم که اینا رو جایی ثبت نکردم و یا به کسی نگفتم . البته نه اینکه نگفته باشم ولی الآن که فکرشو می کنم با خودم میگم کاشکی به اون یه نفر هم نمی گفتم . بیشتر ترجیح می دم چیزی غیر از آنچه در درونم می گذرد را در معرض دید قرار دهم . مطمئنا بعد از ثبت این مطالب پشیمان خواهم شد و هزار گوگل بار به خودم تف و لعنت می فرستم. تو ریاضی گوگل عددی است با یک عدد 1 و 100 تا صفر جلوی آن !!!! این سایت گوگلی که در حال حاضر وجود داره ، علت نامگذاریش اینه که مسئولان این سایت به شوخی ادعا می کنند که این موتور جستجو می تواند این تعداد اطلاعات را یعنی یک گوگل اطلاعات را مورد پردازش قرار دهد . اما من تو بیشتر این موارد مقصر نبودم اینو هم که می گم بیشتر موارد به خاطر رعایت انصافه !!! با توجه به اینکه همه فکر می کنن همه شرایط برام محیا و فراهمه برای رسیدن به خیلی چیزها اما ، سد راه هم خوشبختانه یا بدبختانه زیاد سر راهم سبز میشن . بدبختانه از این جهت که مانع راه هستند و عین خوره افتادن به جونم و بند بند اعضای بدنم را دارن از هم جدا میکنن و منو دارن می فرستن به زوال و خوشبختانه از این جهت که پا به پای تمام این سختی های وارده دارم آب دیده می شم ، بی آنکه سد راهان خودشان بدانند و همچنان در باتلاق نفهمیشان غوطه ورند !!! همش مورد حسادت این و آن قرار می گیرم نه اینکه تحفه هستما نه ، تازگی ها فهمیدم مورد حسادت یه نفری هستم که من جای بچه ی اونم !!! بدبخت من ! دیواری کوتاه تر از من بیچاره نبود ! اینو که می گم مربوط به محل کار نیست ! یه چیزی تو مایه های نزدیکان ! یه کسی که باورش برام سخته که چطور می تونه با من اینجوری رفتار کنه ! منی که اصلا در اون حد و اندازه هایی نیستم که براش ایجاد مشکل کنم ! منی که تا به حال سعی کردم رفتاری به جز حسن نیت با ایشان نداشته باشم . که البته منتی نیست چون جز وظیفه ام انجام نداده ام . چون هر چی باشه سن من یه چیزی تو مایه های بچه اش است .
امروز با یکی از دوستان حرف این پیش اومد که می گفت من حق خودمو همیشه می گیرم . بهش گفتم اما من نمی تونم . گفتش : خیلی بی ارضه ای . من گفتم من مجبور به سکوتم .. مجبور به سکوت .. به خاطر رعایت بعضی موارد ..................................................................................................................
نمی تونم بیشتر از اینا وارد جزئیات بشم . چون هم مطمئنا برق از 3 فاز شما خواهد پرید هم اینکه خودم از بوی گندش خفه میپشم . مطمئنا با گذشت زمان درد و رنج فراموش خواهد شد . تکرار می کنم من مجبور به سکوتم و این اجبار سالهاست که با من عجین شده است . شده جزئی از گوشت و خونم ..
تشکر می کنم که در غم من شریک شدید . در آینده شما را در شادی هایم هم شریک خواهم کرد .
تاريخ : شنبه دهم فروردین 1387 ساعت: 0:34
امان از دست خودم که همش دارم به خودم دروغ می گم ....